خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





ماجراهای من و مدرسه :)

    جدیدا بیشتر تو مدرسه هستم، چون خودم دوست دارم :)

    با بودن در جمع بچه ها سعی میکنم خودم را، بچگیم را به خاطر بیارم.

    زمانی که تمام حرف های صد من یه غاز اطرافیان از خونواده گرفته تا مدرسه و دانشگاه و هر جمعی که توش بودم، تبدیل به باورهام نشده بود.

    زمانی که از بند هر باوری آزاد بودم

    زمانی که به معنای واقعی کلمه اوریجینال بودم.


    و در عجب میمونم از محیط دیکتاتوری مدرسه که دقیقا یه نمونه ی کوچیک از جامعه ی بزرگمونه

    در عجب میمونم از حجم این تلاش و کوششی که برای ساکت کردن بچه ها صورت می گیره

    اینکه هزاران بار تو گوش هر بچه ای فرومیشه که اهمیتی نداره تو چی میگی، باید اینی رو که من میگمو بگی چشم! اهمیت نداره مرگت چیه باید ساکت بمونی و به من گوش بدی...

    در عجب میمونم از اینکه اینهمه بچه همه سالهای متمادی میرن مدرسه و کسی شک نمی کنه به این قضیه، در حالی که تو مدرسه هیچ چیزی که به درد زندگیشون بخوره بهشون آموزش داده نمیشه :(

    در عجب میمونم از این حجم از تلاش برای اینکه همه را مثل هم کنن! چرا آخه؟

    چرا این اشتباه اینقدر تکرار میشه؟


    این مطلب تا کنون 13 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : مدرسه ,میمونم ,اینکه ,زمانی ,
    ماجراهای من و مدرسه :)

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر